‏نمایش پست‌ها با برچسب ابراهیم نبوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ابراهیم نبوی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

رای من کو؟

منبع : ابراهیم نبوی
rooyesh
اگر قصد گرفتن بلیط برای تهران دارید، زیاد عجله نکنید. و اگر در ایران زندگی می کنید و فکر می کنید در یکی از همین روزها، جنبش به پیروزی می رسد و حکومت تغییر می کند، باز هم خواهش می کنم شتاب نکنید. منظورم این نیست که تغییر دولت یا حتی حکومت ممکن نیست، یا به این زودی اتفاق نمی افتد. مطلقا چنین منظوری ندارم. حکومت می تواند جنبش را رادیکالیزه کند و ریتم شعارهای مردم را تند کند و از این طریق عمر خود را کوتاه تر کند، این یک قانون قدیمی است. همیشه ما نیستیم که تصمیم می گیریم معتدل و منطقی عمل کنیم. در طرف مقابل نیز حکومتی است که می تواند مردم را عصبی کند، با تصمیمات غیرمنطقی خود آنان را به خشم بیاورد و توفانی را بپاکند که هرگز در خیال ما هم نمی گنجد. متاسفانه اراده ما در کنترل مردمی که در خیابان با خشونت مواجه می شوند، اثر محدودی دارد.
به همین دلیل پیشنهاد می کنم کمی بالاتر بروید، فاصله های زمانی را طولانی تر کنید و به موجودی به نام جنبش سبز فکر کنید. اگر این کار را بکنید، احتمالا با دقت بیشتری آینده را خواهید دید. فرض را بر این بگذارید که جنبش سبز در دراز مدت یک جنبش احقاق حقوق از دست رفته یک ملت است؛ حقوقی که در قانون اساسی بصراحت قید شده، یا حقوق بشر که ایران اعلامیه آن را امضا کرده یا بسیاری از حقوقی که طبیعی است، اما در قوانین ما منظور نشده است. اگر از فاصله نزدیک نگاه کنیم، حتما خواهیم گفت " رای من کو؟" و اگر کمی دور برویم خواهیم گفت " استقلال آزادی جمهوری ایرانی". فرق زیادی نمی کند، فقط مهم فاصله ها و درک فاصله هاست.
طبیعتا جنبش سبز نمی تواند هدف نهایی خود را همین امروز بگوید و همین امروز برآورد، اما آنچه مهم است این است که بدانیم که آنچه ما می خواهیم در فاصله ای کوتاه برآورده نخواهد شد. این موضوع نه فقط بخاطر کج رفتاری چرخ و بد کرداری دولت و بدگفتاری رهبران جنبش، بلکه بخاطر فاصله عظیم جامعه ایران با خواسته هایی است که به این سادگی به آن نخواهیم رسید. برخی از این خواسته ها با مانعی به عنوان دولت مواجه است، برخی از آنها با منافع گروهی از کسانی که خود را صاحب ایران می دانند معارض است، و برخی از این خواسته ها بطور جدی با مخالفت جامعه ایران مواجه است. شاید تغییراتی بزرگ در مردم لازم است تا جنبش سبز به خواسته های نهایی خود نزدیک شود.
اما آنچه مهم است تبدیل یک خواسته ملی به یک جنبش مدنی است، که در جریان انتخابات 88 رخ داد. این یک شانس بزرگ برای ملت ماست. جنبش سبز برخلاف گفته ها و انتظارات و تصورات بسیاری از آنها که عجله می کنند، یک جنبش مذهبی نیست. اگرچه بسیاری از رهبران و بسیاری از حامیان آن افرادی مذهبی هستند. و شاید به همین دلیل است که کسانی که دین ستیز یا اسلامگرا هستند، دائما در تفسیر این جنبش با تناقض مواجه می شوند. اینکه کسی از رهبران جنبش سبز آن را جنبشی مذهبی بداند، یا کسی دیگر از رهبران جنبش آن را سکولار فرض کند، بعید و عجیب نیست. کودکی که با سرعت در حال رویش است، چنان تغییر قیافه می دهد که هر لحظه شبیه یکی از والدین اش می شود، آنها نشانش می دهند و می گویند: " ببین، شبیه من است!"
در هفته گذشته میرحسین موسوی بیانیه ای منتشر کرد که در آن برخی خواسته های جنبش سبز در حال حاضر مطرح شد. این خواسته ها بی تردید جهت بازی را تغییر داد و توپی را که در جریان افتضاح کارناوال 9 دی توسط دولت به سوی سبزها نشانه رفته بود، به زمین بازی آنها انداخت و باعث شد که قاعده بازی بکلی تغییر کند. برخی این بیانیه را گامی برای تثبیت رهبری در داخل و برخی آن را اعلام آمادگی برای مذاکره دانستند. گروهی آن را عقب نشینی قلمداد کردند و گلایه های خود را از موسوی نوشتند و برخی مانند محسن رضایی آنرا پذیرش نتیجه انتخابات دانستند. اما هر چه بود، این بیانیه نشان داد که میرحسین موسوی توانایی بازی سیاسی را به عنوان رهبر جنبش سیاسی دارد.
با فاصله دو روز پس از انتشار بیانیه موسوی، نامه ای از کروبی، یک سخنرانی از خاتمی و یک مصاحبه از هاشمی رفسنجانی منتشر شد. انتشار این نظرات که اگرچه همه آنها موضعی هماهنگ داشتند، اما هر کدام به سویی جهت گرفته بود، برخی سوء تفاهم ها را باعث شد. گروهی بیانیه کروبی را شجاعانه و سخنان خاتمی را محافظه کارانه دانستند. من معتقد نیستم که تفاوتی چندان و مهم میان این بیانیه ها موجود است. بلکه بیش از هر چیز، تفاوت این بیانیه ها در سوگیری آنها به سوی مخاطب است؛ بیانیه موسوی طرحی است پیشنهادی به حکومت برای خروج از بحران کنونی، نامه کروبی بیانیه ای است برای نیروهای جنبش و در حقیقت او را به عنوان فرمانده گروه فشار جنبش سبز مطرح می کند، سخنان خاتمی در حقیقت بیان مواضع بخشی از جنبش است که موضع میانه روانه تر و منطقی تری دارند. و هاشمی از نظر من موضع خود را به عنوان صاحب یک موقعیت در داخل حکومت نشان می دهد. آنچه بارز و آشکار است، این که جنبش سبز، از داخل حکومت تا عمق اپوزیسیون کشیده شده است.
جنبش سبز، یک ائتلاف انتخاباتی نیست که اردیبهشت به دنیا بیاید و تیر ماه از بین برود، این جنبش یک حرکت عمیق و پایدار برای احقاق حقوق یک ملت است. تغییر حکومت می تواند جنبش سبز را تبدیل به یک حزب سیاسی بزرگ و ماندگار بکند. ما سبزها باید خودمان را برای نیم قرن تغییر آماده کنیم. ما باید با این فرض رفتار کنیم که ایران کشوری شیعه است و شیعه هم خواهد ماند، با این فرض باید تعریف مان را برای دموکراسی و حقوق بشر بکنیم.
برای مردمانی که جنبش سبز برای آنان یک شیوه احقاق حق است، آنچه اهمیت دارد، پیشرفت جنبش برای امروز است. جنبش رهبران خود را از میان مردان خود انتخاب می کند، درایت و شجاعت و درک زمان و فضا و استفاده از موقعیت در ساخته شدن رهبران نقش دارد. در حال حاضر آنچه مهم است، یافتن راههاست. آن کسی که می تواند راهی تازه پیش پای مردم بگذارد، به عنوان رهبری قابل شناخته خواهد شد، اما شاید بهتر است فکر کنیم که ما نه با یک رهبر مشخص، بلکه با گروهی از رهبران سروکار داریم. این رهبران نه با قدرت و انتصاب و عوامگرایی و تندروی، بلکه با تیزهوشی و خوب رفتار کردن و فهم مصلحت های جنبش و مردم انتخاب می شوند.
کسانی که جنبش سبز را به عنوان یک جنبش انقلابی که باید بسرعت به نتیجه برسد، می بینند، مطمئنا تا مدتی دیگر از جنبش ناامید شده و از آن کناره می گیرند، زیاد نگران نباشید، تندروها جز زیان و ضرر چیزی به ما نمی دهند، کسانی که می دانند جامعه ایران همچون کالبدی بیمار، سالها به درمان نیاز دارد، تا بتواند توانایی یک جسم سالم و فعال و قدرتمند را به دست بیاورد، آنان همراهان خوب جنبش سبز هستند. تغییر حکومت ممکن است مشکل ما را کم کند، اما آن را حل نمی کند. ما نیاز به سالها تلاش و کوشش داریم، سالها باید رنج بکشیم و سالها باید بدویم تا به نتیجه برسیم. و خواهیم رسید

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

خارش سی ساله

|akhmn

گاهی اوقات پاهای کوتاه باعث می شود تا بیماری پارانوئید شدت یابد، این وضعیت در زمانی که بیمار روی صندلی بزرگی می نشیند، افزایش می یابد. در این موارد ممکن است، بیمار علاوه بر احساس نگرانی ناشی از حمله و هجوم دشمن، دچار دلهره سقوط نیز بشود. در بسیاری از موارد، مشکل براحتی قابل حل است، مثلا، مطمئنا در کشوری مثل فرانسه که پای رئیس جمهور آن کوتاه است، برای او تعدادی صندلی کوتاه پیدا می کنند، اما ممکن است در کشوری دیگر، دهها نفر بخاطر نگرانی های یک رهبر کشته شوند، نگرانی های ناشی از پاهای کوتاه، اما صندلی ریاست تعمیر نشود.

ماجرا از 23 سال قبل شروع شد، یعنی از سال 1365، زمانی که میرحسین موسوی چهار سال بود نخست وزیر بود و آیت الله خامنه ای تمام تنش شروع به خاریدن کرده بود. او رئیس جمهوری بود که هیچ کس او را نمی دید، در حالی که نخست وزیر او به عنوان تنها رئیس دولتی که مردمش زمان جنگ گرسنگی را احساس نکرده بودند، نخست وزیر حامی هنرمندان، نخست وزیر حامی محرومان و نخست وزیر حامی دانشجویان شناخته می شد. از سه سال قبل از پایان دوران نخست وزیری بهانه ها شروع شد. گروهی از وزرای راستگرای طرفدار موتلفه شروع به مخالفت با نخست وزیر کردند. آیت الله خامنه ای نیز از آنان حمایت کرد، اما آیت الله خمینی به آنها پیغام داد که " شما عرضه اداره یک نانوایی را هم ندارید." و از نخست وزیر حمایت کرد.

هشت سال بعد، آقای رئیس جمهور که بخاطر گفته های آیت الله خمینی پیپ کشیدن را ترک کرده بود و با سفارش آیت الله رفسنجانی رهبر کشور شده بود، با قانون اساسی جدید همه کاره کشور بود، پایه های صندلی درازتر شده بودند، و پاهای رهبر جدید به زمین نمی رسید، او دائما به سقوط فکر می کرد. بخصوص اینکه دوست نزدیک و همیشگی اش، حالا دیگر به عنوان سردار سازندگی شناخته می شد. همه مردم و شخصیت های جهانی، رفسنجانی را عامل تغییر فضای ایران می دانستند. آنها می دیدند شهردار رفسنجانی، کرباسچی جوان، شهر تهران را به شهری با استانداردهای بهتر تبدیل کرده است. وقتی اولین دوره ریاست جمهوری هاشمی تمام شد، تن خامنه ای دوباره شروع به خارش کرد. او مدیریت صدا و سیما، مدیریت سازمان تبلیغات اسلامی، مدیریت ارتش و نیروهای انتظامی، وزارت کشور و وزارت امور خارجه را از دست رفسنجانی گرفت. ولایتی و لاریجانی و بشارتی را در این سه سازمان مهم مستقر کرد. پیش از آن نیز دفتر آیت الله که پس از آغاز رهبری توسط حجازی، معاون خارجی وزارت اطلاعات اداره می شد، کنترل وزارت اطلاعات را از دست هاشمی گرفته بود. حالا دیگر سردار سازندگی سردار بی یال و کوپالی بود که فقط اداره برخی وزارتخانه های اقتصادی را در کنترل داشت. خامنه ای در سه سال آخر تلاش کرد تا تمام رشته هایی را که هاشمی رشته بود، پنبه کند و وقتی سال 1376 رسید، بن بست جدی برای دولت ایجاد شده بود، بن بستی که نه رئیس دولت، بلکه رهبری ایجاد کرده بود.

هشت سال بعد، یا کمی کمتر از آن، خاتمی مورد غضب آقا قرار گرفت. آیت الله خامنه ای که خارش سه ساله اش، به پارانویای مزمن افزوده شده بود، از هیچ چیز خاتمی خوشش نمی آمد. مردم خاتمی را دوست داشتند، ولی او را دوست نداشتند، مردم خاتمی را یک راه نجات از دست رهبر می دانستند. خاتمی همه بازی را به هم زده بود. در سال 1376 قوه مقننه دست طرفداران آیت الله بود، قوه قضائیه هم توسط شیخ محمد یزدی اداره می شد، اگر ناطق نوری رئیس جمهور می شد، همه مشکلات حل می شد، اما هفتاد درصد مردم به خاتمی رای داده بودند و با وجود اینکه حکومت با تمام قدرت علیه دولت رفتار می کرد، محبوبیت خاتمی چندان افول نکرده بود. خارش سه ساله آیت الله آغاز شد. او تلاش کرد تا مجلس را از دست طرفداران خاتمی دربیاورد، نیروهای نظامی و امنیتی تحت فرمانش بودند، وزارت اطلاعات بی طرف شده بود ولی سازمان های موازی اطلاعات به نفع رهبری عمل می کردند. او سعی کرد که بتدریج شخصیت محبوب مردم شود. مثل همیشه فکر می کرد اگر موضع مرد عدالتخواه را بگیرد، مردم او را دوست خواهند داشت. هر روز در مورد خطر دشمنان حرف می زد و از دولت می خواست به مشکلات فقرا برسد، این در حالی بود که در طول سی سال گذشته فقرا در دوران خاتمی وضعی بمراتب بهتر از سالهای قبل داشتند. حکومت پنهان سه ساله خامنه ای، دردی را دوا نکرد. محبوبیتش افزایش نیافت، و تنها موفق شد با بستن دست های خاتمی او را ناتوان تر از همیشه نشان بدهد، مردم دست های بسته خاتمی را می دیدند.

هشت سال گذشت، سرانجام همان مردی آمد که او می خواست، مردی که هر آنچه او می گفت می کرد، هر آنکه او می گفت محترم بود، صدا و سیما هیچ چیز جز آنچه او می خواست نشان نمی داد و سیاست خارجی ایران، همان بود که او می خواست. دیگر خبری از ملاقات های محترمانه خاتمی و رهبران جهان که دور از چشمان او انجام می گرفت نبود. احمدی نژاد مثل فرزندش بود، پسری وفادار که همه گزارش ها را بموقع می داد، همه درها را باز می کرد، جلوی همه منافقین و مفسدین را می گرفت و دست و پای رقبایی که سالها خارچشمانش بودند، می بست. در بیت احساسی از سرخوشی وجود داشت، حالا می توانست پاهایش را دراز کند و شاعران را بار دهد و هنرمندان را بنوازد تا آنان هم قصیده ای در مدح او بگویند، چرا کسی قصیده ای در مدح او نمی گفت؟ کم کم خارش تنش شروع شد، از یک سال قبل شدت یافته بود، از اینکه جوانی که او حمایتش کرده بود و حتی برای ماندنش تا پای دستور مرگ هم رفته بود، محبوب عرب ها و پابرهنه های جهان بود، دلش گرفته بود. مگر آنها نمی دیدند که اوست که منشاء هر خیری است و اوست که منشاء هر نیکی است و اوست که فرزانه و دانشمند و شاعر و رمان فهم است؟ چرا نمی دیدند. تنش می خارید. می خواست کاری کند که دیده شود. او اصلا مرد خودنمایی نبود، در حالی که می دانست این جوانک خودنماست، پنج سال داشت می گذشت، باید معادله را عوض می کرد، او نیز مثل موسوی و هاشمی و خاتمی نتوانسته بود، آنچه او می خواهد بکند. باید به دیگران نشان می داد که اوست که جلوی تخلفات را می گیرد، اوست که تمشیت می کند، اوست که دست محبت می کشد، اوست که می تواند همه چیز را تغییر دهد. به تقویم نگاه کرد. تنش می خارید، هر وقت پنج سال تمام می شد تنش می خارید. باید راهی پیدا می کرد.

پنجره را باز کرد، صدای الله اکبر مردم خشمگین می آمد، عده ای می گفتند مرگ بر دیکتاتور، تصاویری که ماموران از جمعیت خشمگین گرفته بودند، دیده بود. آنها مرگ او را فریاد می زدند، پنجره ها را بست و پرده ها را کشید.

منبع : www.enabavi.com

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

زباله می سازمت وطن!

khmn

آیت الله نامبروان، امروز سخنرانی کرد. وی در حالی که سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند، مطابق معمول عصبانی شد و در حالی که عصبانی شده بود، یادش آمد که می خواهد همه را آرام کند. وی در مورد وحدت میان مردم سخنانی گفت که باعث شد کسانی که با هم درگیر نبودند، با هم درگیر شوند، و سپس از رهبران جهان خواست، رعایت حقوق ملت های خود را بکنند و از ملت ایران نیز خواست رعایت دولت خودش را بکند. وی کلیه دولت های جهان را غاصب و زورگو نامید و از نیروهای انتظامی خواست تا کلیه کسانی که با این نظر مخالف هستند بسرعت دستگیر کند. بخش های مهمی از سخنان آیت الله نامبروان به استحضار می رسد:

- باید خیلی با احتیاط و تدبیر و البته با قاطعیت عمل کرد.

- باید جلوی رفتارهای خودسرانه ایستاد، و اگر کسی این کار را بکند دشمن اسلام است.

- هیچ حکومتی در جهان قادر نیست ظرف 2 روز چنین بسیج عظیم ملی را انجام دهد و دهها نفر را به خیابانها بکشاند، البته بجز دولت کوبا و کره شمالی و آلمان نازی...

- من معتقدم باید به مردم اجازه بدهیم حرف شان را بزنند و نگذاریم خلاف بگویند.

وی در پایان در حالی که دست راستش به دست چپش چیزهایی می گفت صحنه را ترک کرد و به پشت صحنه رفت و نیم ساعتی به حرف هایی که زده بود فکر کرد.

تفاوت از زمین تا آسمان نیست؟

یکی از سووالاتی که دائما مطرح می شود و امروز هم در برنامه تلویزیونی خوش چهره مطرح شد همین سووال است که تفاوت " اغتشاشگران با مردم چیست"؟

تفاوت اول: اغتشاشگران مردم را کتک می زنند و مردم کتک می خورند.

تفاوت دوم: اغتشاشگران چوب و چماق و تفنگ دارند و مردم حرف می زنند.

تفاوت سوم: اگر اغتشاشگران به خیابان نیایند مردم شعارشان را می دهند و می روند، ولی اگر مردم به خیابان نیایند، اغتشاشگران به خانه مردم حمله می کنند و آنها را کتک می زنند.

تفاوت چهارم: اغتشاشگران پول می گیرند که جلوی مردم را بگیرند، مردم پول می دهند که از زندان آزاد بشوند.

پنج خصوصیت مشترک لباس شخصی ها

تا حالا فکر کردید که خصوصیات مشترک لباس شخصی ها چیست؟ و اصولا چرا به آنها لباس شخصی می گویند، در حالی که لباس مردمی که لباس شخصی نیستند، شخصی تر از لباس شخصی هاست.

اول، لباس شخصی ها لباس کارشان را در می آورند و بعد سر کار می روند.

دوم، لباس شخصی ها پهن تر از مردم عادی هستند.

سوم، لباس شخصی ها چرب تر از مردم عادی هستند.

چهارم، لباس شخصی ها بوی تندروی و ماندگی می دهند.

پنجم، لباس شخصی ها شبیه کسانی هستند که لباس یکی دیگر را پوشیدند.

مارکوپولو کجایی؟ مزدور آمریکایی!

حمید بقایی، رئیس جدید میراث فرهنگی گفت: " سفر مارکوپولو جنبه جاسوسی داشت و می خواست اطلاعاتی برای غربی ها جمع کند." وی در موارد دیگر گفت:

ادیسون: ادیسون برق را اختراع کرد تا با قطع آن ضربات جبران ناپذیر به مجالس روضه بزند.

مارکونی: مارکونی با اختراع رادیو تلاش کرد تا صداهای منحوس دشمنان را به گوش ملت های ساده دل برساند.

گریفیث: شخصی به نام گریفیث مونتاژ را در سینما اختراع کرد، تا بقیه تصاویر دشمنان اسلام در آخر فیلم های اینترنتی به دست سربازان گمنام امام زمان نیافتد.

تام و جری: تام و جری، یک دوره تعقیب و گریز را توسط والت دیسنی لند صهیونیست به جوانان ما آموزش داد.

کفن پوشان را چگونه آرام کرد؟

سردار نقدی گفت: " کفن پوشان را آرام کردیم." وی چهارروش آرام کردن کفن پوشان را چنین اعلام کرد:

روش اول: نگاه شان کردم، سکته کردند و مردند و با همان کفن خاک شان کردیم.

روش دوم: به هر کدام دویست بسته ساندیس دادیم، تشنگی شان رفع شد، رفتند و بقیه فامیل شان را آوردند.

روش سوم: کفن شان را درآوردیم، مطمئن شدند زنده می مانند، آرام شدند.

روش چهارم: کفن شان را درآوریم، قنداق شان کردیم، پوشک هم بستیم که هیچ اثری از دخالت دولت در حضور آنها احساس نشود.

زباله می سازمت وطن

احمدی نژاد اعلام کرد: " تمام شرایط برای ساختن ایران فراهم است." وی شرایط لازم را چنین برشمرد:

شرط اول: یک انتخابات که در آن 150 نفر کشته و شش هزار نفر زندانی شوند.

شرط دوم: تبدیل رئیس جمهور به دروغگو و تبدیل رهبر به قاتل.

شرط سوم: تبدیل سه کشور ناشناخته به دوست، و تبدیل 120 کشور دوست به دشمن.

شرط چهارم: نابود کردن کامل سازمان برنامه و بودجه برای رسیدن به همه اهداف.

شرط پنجم: تبدیل پول نفت به زباله برای بازیافت آن.

وی در پایان ترانه " زباله می سازمت وطن" را برای هیات دولت خواند

زباله می سازمت وطن

اگرچه با کودتای خویش

می کنمت خرد و خاکشیر

با بیل و با دست و پای خویش

زباله می سازمت چنان

که بوی من ... که بوی تو

ادامه دارد.....

منبع : www.enabavi.com

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

کلاهی که پشم نداشت

Hat

گاهی اوقات باید کلاه تان را عقب تر بگذارید، حداقل بخاطر ده سال حمایت از قاضی سعید مرتضوی که نورچشمی و قاضی اول دستگاه عدل جمهوری اسلامی بود. این کار را فراموش نکنید، اما یادتان باشد که کلاه تان را باد نبرد. کم نیستند کسانی که در جرم مرتضوی شریک اند و در حالی که همه آنها می دانستند حامل مذکور، عامل اصلی جنایت در کهریزک بوده است، او را از این جرم تبرئه کردند. اما حواس تان باشد که هر کاری می کنید، فقط به فکر حفظ این کلاه نباشید، این کلاه به آن اندازه پشم ندارد که بتوانید از آن نمط سرپوشی بر جنایت کهریزک فراهم کنید.

اصولا استفاده از کلاهی که پشم ندارد، به عنوان سرپوشی بر خطاهای بی شمار قوه قضائیه، کاری نادرست است، همانطور که استفاده از پوتین های نظامی سردار رادان هم برای پاپوش دوختن برای بیگناهان گرفتار در کهریزک مشکلی را حل نکرد. هنوز نفهمیده ام چرا دنبال پاپوش و سرپوش می گردید، آن هم در روزگاری که فاصله محرمانه اعلام شدن اقدامی مجرمانه، تا آشکار شدن آن اینقدر کوتاه است.

اصولا در داستان کلاه و پشم، همیشه حق با پشم است. وقتی یک دولت با یک انتخابات کلاه گشادی سر مردم گذاشته است، چطور انتظار دارد، وقتی کلاه مذکور پشم ندارد، مردم دائما کلاه دولت را به باد ندهند و سرشان کلاه برود؟ دیروز دولت اعلام کرده که همکاری با شصت شرکت و موسسه جرم است، یکی از آنها بی بی سی است و یکی شان صدای آمریکا و لابد دولت مذکور فکر می کند با صدور این اطلاعیه دیگر کار تمام است و دیگر کسی نه با بی بی سی سروکار دارد نه صدای آمریکا دیگر به گوش کسی می رسد. قبلا که کلاه دولت هنوز کمی پشم داشت و در فاصله سیزده آبان تا عاشورا دچار اپیلاسیون ملی نشده بود، یکی از متهمان دادگاه اعتراضات خیابانی به اتهام زدن ای میل به صدای آمریکا و درخواست فیلترشکن از آنجا، به سه سال زندان محکوم شد. یکی دیگر از متهمان هم به اتهام زدن ای میل به بی بی سی به سه سال زندان محکوم شد. تازه سه ماه بعد از اینکه حداقل دو نفر هر کدام به سه سال زندان محکوم شدند، دولت انتظار دارد کسی با بی بی سی و صدای آمریکا همکاری نکند. وقتی زدن ای میل به صدای آمریکا سه سال زندان دارد، لابد تماشای آن پنج سال و مصاحبه با آن ده سال زندان دارد و حتما با همین وضع فرناز قاضی زاده به عنوان مجری بی بی سی باید هفت بار اعدام با اعمال شاقه بشود؟ حالا محسن سازگارا چهره اثرگذار صدای آمریکا که باید هفت بار گوشتش را چرخ کنند و با آن کتلت دسته دار درست کنند، بماند سرجای خود.

این که دیگر تقصیر ما نیست که مردم به ریش تان و پشم تان می خندند. البته منظور پشم کلاه است. وقتی یک مجری تلویزیون اعدام باید گردد، لابد پانزده میلیون نفر هم باید حبس ابد بشوند که چرا گفته اند " رای من کو؟" آن هم در حالتی که وزیر دولت مهرورزی و بقول رهبر نظام " جذب حداکثری و دفع حداقلی"( رژیم فیروزآبادی) اعلام کرده که به پلیس گفته ایم " دیگر با مردم مدارا نکنند." حالا خیلی خوب حرفی زده، هی تکرارش هم می کند. این که می گویم کلاه وزیر کشور هم پشم ندارد، همین است. حداقل پنجاه نفر مثل " تاج زاده" و " رمضان زاده" و " بهزاد نبوی" و " میردامادی" قبل از اینکه نتیجه انتخابات اعلام شود، دستگیر شده و به اتهام سازماندهی و شرکت در تظاهراتی که یک هفته بعد از زندان رفتن شان رخ داده، شش ماه است زندانی هستند. یعنی این افراد بدون اینکه در تظاهرات شرکت کنند، زندانی شده اند و آزاد هم نمی شوند، چطور انتظار دارید وقتی " مدارا می کردند" کسی که تظاهرات نکرده بود، ششماه زندانی می شد، حالا قرار است مدارا هم نکنند. یعنی احتمالا اگر همسایه تان توی دلش شعار بدهد، شما را هم بیست و سه سال زندان می کنند. وقتی مدارا می شود شش ماه زندان، انتظار دارید بقول احمدی نژاد برای مدارایتان مردم " تره و هویج فرنگی خرد کنند"؟( نقل از سخنرانی مرحوم احمدی نژاد در کرمان).

همین جوری می شود که یک باد می آید و یکهو می بینی یک دانه پشم هم به کلاه تان نمانده. حالا این وزیر کشور هیچ، آن دادستان کل یعنی حضرت محسنی اژه ای که معاونش به عنوان قتل عمد فعلا تحت تعقیب است و آن برادر حسینیان که معاون سابق اش قبل از اینکه به وضع مرتضوی دچار شود، خودش واجبات و مستحباتش را انجام داد، آنها هم پشمی به کلاه شان یا عمامه شان نمانده است. در همه جای دنیا نمایندگان ملت جمع می شوند در خانه ملت که مدافع حقوق ملت باشند، در مجلس شورای اسلامی 37 تا نماینده کلاهشان را گذاشته اند بالاتر و بالاتر و دارند خودشان را دچار پارگی مفرط می کنند که طرحی تصویب کنند که مردم را به جای 25 روز در 5 روز اعدام کنند. خدا پدر فرانکشتین و دراکولا را بیامرزد، آن وقت می گویند چرا مردم به حکومت و دولت احترام نمی گذارند.

موقعی که قانون تصویب نشده بود و هنوز قرار نبود کسی بخاطر مخالفت با دولت یا شعار دادن در خیابان اعدام بشود، پنج تا بدبخت فلک زده را به عنوان اعضای انجمن پادشاهی که معلوم نیست، انجمن اش کجاست و پادشاهش کیست و ربط انجمن پادشاهی و انتخابات جمهوری چیست، محکوم به اعدام شدند و بیچاره های فلک زده که اوایل اردیبهشت دستگیر شده بودند، اعتراف کردند که اواخر خرداد در تظاهرات خیابانی قصد سرنگونی نظام را داشتند. حالا آنها کجا رفتند و چه شدند و اعدام شان به کجا رسید، که حالا قرار است عده ای به اتهام توهین به عاشورا اعدام شوند. اصلا دستگیر کردن این افراد در روز عاشورا خودش بزرگترین توهین به عاشورا بوده. حالا ما که فعلا کاری به عاشورا نداریم، فعلا مشکل ما پشم است و اینکه وقتی شما کسی را که اصلا معترض نبوده، وادارش می کنید اعتراف کند، و بعد هم حکم اعدامش را صادر می کنید، بعد هم معلوم می شود خود قاضی متهم اصلی است، چه کشکی! چه پشمی! چه کلاهی!

دقت کردید که چه شد؟ سی چهل نفر در جریان انفجار مسجد آتشی های شیراز کشته شدند، تا حالا چهل پنجاه نفر به عنوان دخالت در آن انفجار اعدام شدند، تازه هفته گذشته همان مسجد به اتهام اینکه مسجد آیت الله دستغیب بوده، پلمب شده، ولی هنوز قرار است کسانی که دستگیر می شوند به اتهام انفجار مسجد آتشی ها، و اعتراض به انتخابات، و همکاری با منافقین، و دادن کمک مالی به رضا پهلوی و توهین به عاشورا اعدام باید گردند. همین می شود که هی کلاه تان را قاضی می کنید، بعد چون کلاه تان پشم ندارد، آخرش می شود قاضی مرتضوی که اگر کلاهش پشم داشت، شاید احتیاج به واجبی هم پیدا می کرد.

البته، راستش را بخواهید آدم می ترسد. آن آقای محسنی اژه ای وقتی توی جلسه هیات نظارت مطبوعات بود، گاز می گرفت و این آقای کوچک زاده توی مجلس و در حضور مردم لگد می زد و آن آقای حسینیان که بقول علی مطهری" علاقه خاصی به اعدام دارد". خوب، آدم می ترسد! یک مشت حجت الاسلام دراکولا و آیت الله فرانکشتین جمع کردید با دندان تیز و هی مردم را تهدید می کنید که اعدام می کنیم، می زنیم، می کشیم، این دفعه همه را بدون مدارا تکه تکه می کنیم. بسیار خوب، قبول! ترسیدیم. ولی شما که این همه تهدید می کنید که الدرم و بلدرم و می کشم می کشم بدون اینکه کسی برادرم را کشته باشد، برای چی خودتان را جر می دهید که ندا را ما نکشتیم، موسوی را هم منافقین کشتند، ترانه موسوی هم وجود ندارد، اصولا کسی در خیابان کشته نشده و در عوض بیست نفر بسیجی هر روز شهید می شوند که هیچ کدام اسم ندارند. شما اگر کلاه تان پشم داشت، یا نه فقط کلاه تان، بلکه هر جایی، حالا نمی دانم امشب چرا این آقا اینقدر گیر داده به کلاه، راست و حسینی، اگر کلاه تان پشم داشت و جرات اعدام کردن داشتید، قشنگ، مثل همه قاتلین بالفطره، می آمدید جلو و می گفتید ندا را ما کشتیم، سهراب را ما کشتیم، موسوی را ما کشتیم، زورمان هم زیاد است، باز هم می کشیم.

ببینید، بیخودی راجع به پشم حرف زدم، اصلا ولش کنید، طرف اینقدر کلاهش را باید عقب بگذارد که پشم داشته باشد یا نداشته باشد، کسی متوجه آن نمی شود. اصلا بیخیال پشم، بچسب به کشک.

منبع : www.enabavi.com

خروج از بحران، ورود به بن بست!

crisis

آقای عسگراولادی معتقد است برای خروج از بحران باید از برچسب زدن به نیروهای انقلابی خودداری شود. منظور او اتهاماتی است که طرفداران احمدی نژاد به موسوی و کروبی و هاشمی می زنند. در حالی که آقای حسینیان معتقد است برای خروج از بحران باید تعدادی از معترضان را بسرعت اعدام کرد تا اعتراضات خیابانی متوقف شود. از سوی دیگر محسن رضایی معتقد است، برای عبور از بحران توافق معترضان بر سر صحت انتخابات، حلال مشکلات است، اما میرحسین موسوی معتقد است تا زمانی که شروط پنجگانه وی اجرا نشود، اعتراضات متوقف نمی شود و در نتیجه بحران نیز پایان نمی یابد.

در این میان مرد عبور از بحران، اکبر هاشمی رفسنجانی که در آستین خود راه حل تغییر مناسب را همواره نهان کرده است، در آخرین نمازجمعه خود که با حضور گسترده سبزها صورت گرفت، شروط چهارگانه ای را برای خروج از بحران ذکر کرد و به نظر می رسد تا به امروز همچنان بر همان شروط چهارگانه پای می فشرد.

این راهها، کمابیش شامل راههایی است که در آن تغییری پیش بینی شده و کسانی معتقدند اگر آن تغییرات رخ دهد، احتمال خروج از بحران وجود دارد. اما برخی مانند آیت الله خامنه ای نظر دیگری دارد. وی معتقد نیست که باید تغییری صورت بگیرد تا بحران حل شود، او معتقد است که خواص- منظور ایشان مخالفانی مانند موسوی، خاتمی، هاشمی و کروبی است- باید دست از لجاجت بردارند و برای حفظ نظام و بدون اینکه تغییری رخ بدهد، انتخابات را بپذیرند تا بحران حل شود.

اما، همه به بحران بی علاقه نیستند، بسیاری از طرفین درگیر، شرایط کنونی کشور را بهترین وضع برای خود و گروه شان ارزیابی می کنند؛ گروهی از آنان کسانی هستند که طرفدار سقوط حکومت اند و طبیعتا به این دلیل که در حال حاضر حکومت در ضعیف ترین موقعیت و مخالفان در برترین وضع هستند، دوست دارند این تنش ها تا سقوط حکومت ادامه یابد. در مقابل، گروه تندروهای حاکم بر دولت، که شامل رئیس جمهور و اعضای کابینه و برخی جناح های مقتدر نیروهای نظامی و انتظامی هستند، آنان نیز علاقه ای به رفع بحران ندارند، چرا که اگر بحران رفع شود، آنان مجبورند صندلی های قدرت را رها کنند، و از سوی دیگر ادامه بحران و بخصوص خشن تر شدن اوضاع باعث می شود که آنان بتوانند مخالفان جدی خود، مانند جبهه مشارکت، مجاهدین انقلاب، اصلاح طلبان و جبهه سبز، بخش وسیعی از روشنفکران و مدیران کشور را برای سالها از موقعیت و قدرت و حتی زندگی ساقط کنند و امید دارند که اگر این وقایع رخ دهد بتوانند با حکومتی مانند کره شمالی یا کوبا یا سوریه مدتی بر سر قدرت باقی بمانند و چه بسا که شرایط جهان را نیز تغییر دهند.

به نظر می رسد هرچه بحران عمیق تر و جدی تر می شود، جرائم کسانی که در ایجاد بحران دست دارند، سنگین تر می شود. بسیاری از کارگزاران قضایی و انتظامی و بسیجیان در صورت رسیدگی به جرایم و تخلف ها برکنار و مجازات خواهند شد. از سوی دیگر اگر حکومت تصمیم بگیرد، بازی صفر و یک را انجام دهد، میلیونها نفر به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و توهین به رهبر و اقدام برای سرنگونی نظام باید محاکمه و نابود شوند.

طبیعی است که هیچ حکومتی نمی تواند مثلا سی درصد از مردمش را اعدام کند یا زندانی کند، چون اصولا هیچ دولتی امکانات نگهداری سی درصد مردم در زندان را ندارد. یا اگر بنا باشد سی درصد مردم کشته شوند، طبیعی است که چنین حکومتی بسرعت توسط مردم تغییر می کند و دولتی جاگزین می شود که حداکثر دو درصد مردم را مورد اتهام یا تحت تعقیب قرار دهد. قانون نیز به همین شیوه است. اگر بناست قانونی حاکم باشد که بموجب آن چهل درصد مردم مجرم باشند، آن قانون بی اعتبار خواهد بود، چون مردم ترجیح می دهند که قانون را تغییر دهند تا اینکه چهل درصد شان مجازات شوند.

بحرانی که اکنون حکومت در آن قرار گرفته است، بحرانی عمیق و همه جانبه است. این بحران حاصل ناسازگاری ساخت حکومت با خواست ملت است، در این میان گروهی از حاکمان از وضع موجود بهره می برند و استفاده می کنند و آن را مطلوب خود می دانند، و بخشی بزرگتر، ادامه وضع موجود را میسر نمی دانند. آنان می دانند که اگر وضع موجود ادامه پیدا کند، نه امروز، شاید یکی دو سال دیگر نابود شوند.

بحرانی که وجود دارد، به دلیل حذف بیش از هفتاد درصد مردم از قدرت است، حداقل می توان گفت، هفتاد درصد مردم یقینا نماینده ای در حکومت موجود ندارند. قوانین کشور، قوه قضائیه، مجلس، قوه مجریه و سایر نهادهای قدرت، تنها در بهترین حالت نماینده سی درصد از مردم است. این بحران را جز با تغییر در قدرت و بازکردن درهای قدرت به روی مردم نمی توان حل کرد.

به نظر می رسد برخلاف کسانی که معتقدند بحران باید حل شود تا ایران باقی بماند، برخی ترجیح می دهند ایران نابود شود، اما آنها باقی بمانند. تجربه تغییرات وسیع در اردوگاه سوسیالیسم و فروپاشی کمونیسم، برخلاف آنچه تفکر رایج است، باعث نابودی آن کشورها نشد. آنها که حاضر شدند پای میز مذاکره بنشینند و به خواست های عامه مردم احترام بگذارند، باقی ماندند و پیش رفتند و به دموکراسی و آزادی و رفاه دست پیدا کردند. برخی از این کشورها در مقابل خواست مردم، بحران را انتخاب کردند و هم کشور و هم خودشان را نابود کردند. برخی دیگر نیز با اتکاء به قدرت و زور، عقب ماندند و عقب خواهند ماند.

حکومت ایران، نه فقط بخاطر یک تقلب انتخاباتی، بلکه به این دلیل که ساختار حکومت با خواسته های مردم امروز بیگانه است، محکوم به تغییر است. پای فشردن اقتدارگرایان بر حفظ چیزی که مردم آنرا نمی خواهند، جز نابودی بقایای اقتدار چیزی را به دست حکومت نخواهد داد. آنچه مهم است، این است که اقتدارگرایان باید سهم مردم را از قدرت، که حق طبیعی آنهاست بدهند. آنچه میرحسین موسوی در بیانیه آخرش گفته است، خواسته های روشن مردم است. هیچ حکومتی بی آنکه حق مردمان را به رسمیت بشناسد، نمی تواند از بحرانی چنین بزرگ خارج شود. خروج از بحران، با زدن و کشتن و اعدام کردن و دستگیر کردن مخالفان، تنها مدت بحران را طولانی تر و عمق آن را بیشتر می کند.

منبع : www.enabavi.com

جاده ابریشم اینترنت

fp-silkroad2

شاه عباس صفوی، وقتی دولت مرکزی را بنیاد نهاد و ایرانی متمرکز را دوباره ایجاد کرد، برای مسافران بیشماری که هر روز از سراسر جهان به ایران می آمدند تا از آن عبور کنند و کالاهای تجاری شان را به چین و هند ببرند، هزار قلعه عظیم و زیبا ساخت، قلعه هایی که کاروان های تجاری در آن می آسودند و در راههایی امن راه می سپردند. وی صدها کبوترخانه ساخت تا پیام رسان خبرهایی باشند که در ایرانی که مرکز جاده ابریشم بود، خبرها از شرق به غرب برود و ایران مرکز تجارت جهان باشد.

چندی نپائید که جاده ابریشم در زیر شنها مدفون شد و کاروان ها نیامدند و قلعه ها فرسوده شد و تاجران اروپا و هند و چین و ماچین، گذرشان به ایران نیفتاد. شاه در اندیشه شد که چرا دیگر بازارهای اصفهان و شیراز دیگر گذرگاه و منزلگاه کاروانیان نیست؟ اندیشه شاه بیهوده نبود. کشتی سازی و یافتن راههای دریایی مسیر تجارت جهان را عوض کرده بود. و همین تغییر ایران باشکوه را بتدریج به انزوا برد. ایران دیگر چهارراه عبور کالا و خبر و فرهنگ نبود.

این واقعیت را ایرانیان بدرستی نفهمیدند، آنان زمانی متوجه شدند که جهان غرب پیش رفته و ایران درجا زده است که در جنگ های ایران و روس، ایرانیان دوبار شکست خوردند و این دو شکست همگان را به اندیشه فرو برد؛ چرا ما هر روز عقب تر می رویم؟ در سال 1286 میرزا یوسف خان مستشارالدوله رساله " یک کلمه" را در پاریس نوشت و همین موضوع را مطرح کرد؛ چرا فرنگ پیشرفت کرده و ما هر روز عقب تر رفته ایم؟ او آن یک کلمه گمشده را " قانون" می دانست. آرزوی او این بود که قانونی درست حاکم شود و راه آهن کشیده شود و کشور به راه ترقی بیافتد.

از آن پس همیشه سووال مردمان ما همین بوده است، چرا جهان پیش می رود و ما عقب می رویم؟ چرا ما سالها پس از تصویب قانون مشروطه، بازهم خواست های مان همان است که در صدر مشروطه بود؟ چرا خواسته های روشنفکران و سیاستمداران ما در طول صد سال گذشته همچنان همان است که بود؟ چرا شصت سال پس از اینکه سازمان برنامه در ایران شکل می گیرد، رئیس جمهور امروز ما را به قبل از برنامه ریزی برمی گرداند؟ چرا سالها پس از آنکه آزادی زنان در کشور آغاز می شود، دوباره به قبل از آزادی زنان بازمی گردیم؟ چرا قانون مطبوعات ما در سال 1388 از شصت سال قبل هم عقب مانده تر است؟ چرا سالها پس از داشتن سابقه حزب در ایران، هنوز هم تفکر حزبی نجس و ناپاک و کثیف است؟ چرا هر سی سال طرحی نو درمی اندازیم و فلک را سقف می شکافیم و دوباره همه آنچه ساخته بودیم را نابود می کنیم؟ چرا وزارت فرهنگ ما در سال 1380 از وزارت فرهنگ ما در سال 1320 عقب مانده تر است؟ چرا و هزار چرا و اما که به نظر می رسد همچنان حکایت شان باقی است.

سووال همیشگی ما همین است؛ چرا غرب و جهان پیش می رود، اما ما دور می زنیم و به عقب برمی گردیم؟ برای پاسخ به این سووال ما یک بار به کلمه معجزه آسای " قانون" رسیدیم، مشروطه ایجاد گشت و بعد از بیست سال بنیاد های مشروطه به هم ریخت، نه اثری از پارلمان ماند و نه قانون اساسی محترم. رضا شاه هر که را که می خواست تمشیت کند، می گفت " بفرستیدش طویله ناصرالدین شاه"، و او را وکیل مجلس می کردند. دوران رضا شاه آمد و شاهی که هیچ نداشت، همه چیزهایی را که نداشت ایجاد کرد. بی سواد بود، دانشگاه ساخت، روستایی بود، شهر ساخت، به عدالت بی اعتنا بود، بنیاد عدلیه را گذاشت. از روستا آمده بود، فرزندش را برای تحصیل به سوئیس فرستاد. و شد آنچه شد. رضاشاه برای پاسخ به آن یک " کلمه"، ترقی را انتخاب کرده بود، اما گوئی پاسخ سووال درست نبود.

رضا شاه با خفت و خواری رفت و شاه جوان با ترس و لرز بر تخت نشست، روشنفکران جمع شدند و این بار پاسخ آن یک کلمه را در " سیاست ورزی و حزب" یافتند، صدها حزب ساخته شد و صدها روزنامه و مجله ایجاد شد و جنبشی بزرگ بپا شد و مصدق آمد و نخست وزیر شاه یکباره هوس جمهوری کرد و وزیر خارجه اش در دربار را قفل زد و شاه هم کودتایی کرد و هر آنچه در سوئیس آموخته بود از یاد برد و این بار، روشنفکران و سیاستمداران کشور، مدرنیسم و غربی گری را به عنوان راه حل برگزیدند، پاسخی به آن " یک کلمه". دامن زنان کوتاه شد و مدهای روز پاریس و لندن و نیویورک رایج گشت و نمایش های آبسورد و سینمای اولترا مدرن و موسیقی جاز و راک کشور را احاطه کرد. کاباره ها و کافه ها و سینماها و کارخانه ها و سدها و اسلحه خانه ها و دیسکوها ساخته شد تا بتوانیم آن فاصله ای که با غرب داشتیم طی کنیم و بشویم آنچه باید بشویم. در این میان یک اتفاق در حال رخ دادن بود، پرتیراژترین مجله روز " اطلاعات بانوان" و " زن روز" بود که 25 هزار تیراژ داشت، در حالی که در قم نشریه " مکتب اسلام" با چهارصد هزار تیراژ منتشر می شد و ساواک هم حواس اش بود که در آن نشریه چیزی ننویسند که به حکومت بربخورد. و برهم نخورد تا سال 1357 که زمین و زمان به هم ریخت.

در سال 57 مردم، و اکثریت مردم، احساس کردند آنچه مانع پیشرفت شان است، دیکتاتوری و سلطنت است و اگر حکومتی دینی و جمهوری ایجاد شود، به آن یک " کلمه" پاسخ می دهند. ما سینماها و بانکها را ویران کردیم و علما و روحانیون و قوانین دینی را پذیرفتیم تا نجات پیدا کنیم. ما، مسلمانان بی سوادی که دین را نمی شناختیم، ما، سیاستمداران سرشناسی که سیاست را درک نکرده بودیم، ما، مهاجرین در آزادی غرب زیسته ای که به جای آزادی، خشم را با خودمان آورده بودیم، ما، روشنفکرانی که به جای آزادی و صلح، فقط مساوات و انتقام می خواستیم. ما، مارکسیست های بی سوادی که حتی از دانش روز مارکسیسم آن دوران هم چیزی نمی دانستیم. در تمام جنبش های اجتماعی صد سال گذشته حتی یک گروه سیاسی نبود که خواسته اش آزادی باشد. سوگمندانه باید بگوئیم که حقیقت آزادی تا زمانی که بطور کامل توسط حکومت انقلاب له نشد، قدرش دانسته نشد و محترم شناخته نشد.

سال 1376 با انتخاب خاتمی، برای نخستین بار در این یکصد سال، کسانی در مورد حق و آزادی گفتند. اما این خاتمی و اصلاحات نبود که راه تنفس را برای مردم باز کرده بود، در حقیقت، خاتمی و اصلاحات حاصل تغییر مردمان بود. اما چه شده بود که مردم این بار به جایی رفته بودند، که صد سال قبل باید می رفتند؟ هوایی که آمده بود، به مردم اجازه نفس کشیدن داده بود. تنفس در هوایی تازه.

خشونت زشت است، اما خشونت جزو لاینفک زندگی ماست. استبداد شیوه ای غیرانسانی است، اما استبداد یکی از جنبه های معمول زندگی ماست، هر کدام از ما، در اولین فرصت که بتوانیم قدرت را در دست های مان انحصاری می کنیم. کدام اکثریت است که حاضر باشد، حقوق اقلیت را رعایت کند. کدام دولت اصلاح طلب است که با هفتاد درصد رای مردم سرکار بیاید و نمایندگان آن سی درصد مخالف طرفدار استبداد را در دولت بپذیرد. کدام یک از ما وقتی خیابان را فتح کردیم، شعار نمی دهیم " می کشم می کشم آنکه برادرم کشت"؟ کدام یک از ما آرزوی مرگ رهبران مخالفان مان را نمی کنیم؟ کدام سبز حاضر است در صورت پیروزی تحمل کند که آیت الله خامنه ای و احمدی نژاد، در جایی بدون ترس از عقوبت زندگی کنند و نه فقط این که حتی سلطنت طلبان هم در امنیت کامل بتوانند جایی برای زیستن داشته باشند؟ کدام یک از ما حاضریم که از انتقامی شیرین چشم بپوشیم تا چرخه نفرت انگیز کشتار، یک بار بالاخره متوقف شود؟

پاسخ من، به این سووالات منفی نیست. راه رستگاری ما همین شاهراه سبزی است که جلوی چشم ماست. جاده ابریشمی که چهارصد سال قبل بسته شده بود، بیست سالی است که آرام آرام باز شده است. اینترنت، راهی را باز کرده است تا ما ایرانیان دوباره در مرکز جهان قرار بگیریم، نادانی و کم سوادی مان را جبران کنیم، دست از قضاوت کلیشه ای برداریم و بتوانیم با هم گفتگو کنیم. ما به اندازه چهارصد سال نیاز به گفتگو داریم. ما باید همدیگر را قانع کنیم که خشونت بد است، اسلحه زشت است، اعدام غیرانسانی است. دریچه ای که بسته شده بود، بازشده است و ما از این دریچه حالا می توانیم حرف بزنیم. شاید بگوئید ما ایرانیان از کشورهای اطرافمان صد سال جلوتریم، وای بر آنها!

جنبش اصلاحات، امکانی را فراهم کرد تا در زیر باران پرشکوه و زیبای کلمات در یک عصر هشت ساله، گفتگویی در بگیرد که صدها هزار ایرانی در آن بیاموزند، خردورزی کنند و با زندگی این جهانی و شکل ایرانی شده آن آشنا شوند. جنبش سبز فرزند جنبش اصلاحات است. رهبران جنبش سبز، همان فرزندان و دانش آموختگان جنبش اصلاحاتند که یاد گرفتند باید ابن خلدون و سروش و هابز و هابرماس و شاملو و خمینی و فوکو و ادوارد سعید و مارکس و اشپنگلر و جلال آل احمد و شریعتی را یک بار دیگر بخوانند، بخوانند و در مورد آن گفتگو کنند. جنبش سبز اگرچه یک جنبش احقاق حقوق مدنی است و بخشی از آن در خیابان اتفاق می افتد، اما بخش اعظم آن در ذهن و روح ما اتفاق می افتد. ما باید یاد بگیریم قانون مهم است، بخشش لازم است، مسالمت جویی ضرورت است، آزادی دینی و فکری حق است و سوسیالیسم چیزهایی دارد که ما به آن نیازمندیم. باید یاد بگیریم که مخالف من حق زندگی کردن دارد.

گفتگوی ما، فقط گفتگوی من و دوستان من نیست، بیش از آن گفتگوی من و کسانی است که خود را دشمن من می پندارند و برای مرگ من نقشه می کشند، در حالی که من می خواهم آنها را به خانه خود دعوت کنم. جاده ابریشم ما باز شده است، از آن سوی غرب تا این سوی شرق، و ما ایرانیان حالا می توانیم به آن " یک کلمه" که دویست سال قبل پرسیده شد و بی پاسخ ماند جواب بدهیم. پاسخ ما " آزادی و گفتگو برای حق و قانون" است. ما برای احقاق حق از دست رفته یک ملت تلاش می کنیم و تنها راه این تلاش یک گفتگوی بزرگ است.

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

ارباب پونتیلا و نوکرش فاطی

Fati

فاطمه وجبی گفت " بیانیه میرحسین موسوی، اعلام شمر بودن اوست." این فاطمه گفت: "محسن رضایی دن کیشوت ناشنواست." همین فاطمه رجوی اظهار داشت: " خاتمی ننگ سادات است." در همین راستا و با توجه به اهمیت شخصیت های ادبی مانند دن کیشوت و پدرخوانده و اهمیت آثار ادبی بزرگ جهان، سعی می کنیم تا چهره های مهم تاریخ ایران را در کتابخانه جهان پیدا کنیم.

هاشمی رفسنجانی: بازم مدرسه ام دیر شد

علی لاریجانی: مردی برای همه فصول

احمدی نژاد: شوخی

فاطمه وجبی: شمسی پهلوون

غلامحسین الهام: همیشه شوهر

منوچهر متکی: مامور ما در هاوانا

سردار رادان: فرانکشتین جوان

سردار نقدی: هنگ موتورسواران

سردار فیروزآبادی: گروهبان گارسیا در جستجوی زورو

محسن رضایی: مرد عوضی

میرحسین موسوی: مردی که از باران آمد

آیت الله جنتی: پارک ژوراسیک

جوانفکر و مولانا و کلهر: تختخواب سه نفره

اسفندیار رحیم مشائی: معاون کلانتر

جواد لاریجانی: لبخند ژوکوند

اسدالله بادامچیان: یک میلیون سال قبل از میلاد مسیح

حبیب الله عسگراولادی: عموجغد شاخدار

آیت الله نوری همدانی: روح( قسمت دوم)

حسین شریعتمداری: دائی جان ناپلئون

حسن شایانفر: مش قاسم غیاث آبادی

صادق لاریجانی: یک اتفاق ساده

عبدالله جاسبی: بازمانده

مهدی کروبی: یکه بزن

زهرا رهنورد: سیمای زنی درمیان جمع

محسنی اژه ای: دراکولا

مصباح یزدی: مردی که می خواست سلطان باشد

محمد علی رامین: ضدیهودی سرگردان

صادق محصولی: حاجی جبار

سردار طائب: فتنه چکمه پوش

آیت الله علم الهدی: جیغ( قسمت سوم)

احمد خاتمی: جیغ( قسمت اول)

غلامعلی حدادعادل: ملیجک

عزت الله ضرغامی: دروغگو دروغگو

داوود و پروین احمدی نژاد: دام اند دامر

فائزه رفسنجانی: تنها مرد محله

منبع : www.enabavi.com

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

این خیابان بن بست نیست ( ابراهیم نبوی)

bon_bast

بیاد بیاورید درست در روزهایی که حکومت جمهوری اسلامی تصمیم گرفته بود بیانیه 598 سازمان ملل را در مورد پایان جنگ بپذیرد و همه فرماندهان جنگ می دانستند که دیگر جنگی در کار نیست، دولت وقت به همه وزارتخانه ها اعلام شرایط فوق العاده کرد و قرار شد حتی مدیران عادی و کارکنان ادارات هم با لباس جنگی سرکار بروند، این در حالی بود که دولت و فرماندهان جنگی به این نتیجه رسیده بود که جنگ تمام است و باید با روحیه ای که نشان دهنده اقتدار کامل است، به آن پایان داد. دولت در حالی اعلام شرایط جنگی کرد که خود می دانست توانایی ادامه جنگ را ندارد.

بیاد بیاوریم روزی را که دولت آمریکا، به صدام حسین اعلام جنگ داد، صدام حسین در حالی که می دانست نه جنگی خواهد کرد و نه در صورت وقوع جنگ به نتیجه خواهد رسید، شرایط فوق العاده اعلام کرد و صدام حسین لباس کابوی پوشید و با تفنگی در میدان بزرگ شهر، به آسمان شلیک کرد. او چند ماه بعد در زیرزمینی یافته شد، در حالی که سرباز آمریکایی دستش را در دهان صدام کرده بود تا ببیند آیا مرد دستگیر شده، صدام حسین است یا یکی از دهها بدل فراری او. حتی معاون و سخنگوی دولت عراق که بعدها بارها ارادتش را به آمریکایی ها اعلام و اثبات کرد، درست در لحظه ای که تانک های آمریکایی در بغداد بودند، شایعه ورود آمریکا به بغداد را تکذیب می کرد و به مردم نوید پیروزی می داد.

اینها و صدها مثال دیگر گفتنی است تا بدانیم که وقتی دو نیروی اجتماعی، اعم از طرفین درگیر در جنگ، یا دو گروه سیاسی که به مرحله تنش سنگین سیاسی رسیده اند، تا آخرین لحظه قبل از مذاکره، نشانی از سازش از خود بروز نخواهند داد. چرا که قرار نیست بازی بزرگان را عامه مردم بتوانند پیش بینی کنند.

بیانیه شماره هفدهم میرحسین موسوی به عنوان یکی از مهم ترین موضع گیری های او، طبیعتا با واکنش هایی جز آنچه اتفاق افتاد باید مواجه می شد. محسن رضایی بیانیه را نشانه یک سازش و پذیرش دولت احمدی نژاد دانست، باهنر سعی کرد موضعی مثبت در قبال این بیانیه بگیرد، ترقی اعلام کرد که موسوی دولت را قانونی دانسته است و اکثر کسانی که تا یک روز قبل موسوی را مستوجب اعدام و حداقل زندان می دانستند، بدون اینکه به روی خودشان بیاورند، اما نشان دادند که از اینکه راهی جز ادامه بحران و اعتراضات پایان ناپذیر یافته شده است، بسی خوشنودند.

این خوشنودی البته که بی دلیل نبود و نیست، چرا که بیانیه میرحسین موسوی راهی برای توافق باز می کرد، دولت و حکومت می دانند و می دانستند که ادامه این شرایط جز به قیمت نابودی کل حکومت تمام نخواهد شد. اما همه می دانند که اگر جنبش نخواهد اعتراضات را ادامه دهد، از هراس شکست خوردن نیست، بلکه بخاطر این است که اگر قرار است از خون صد نفر چشم بپوشیم تا سیصد نفر دیگر کشته نشوند، این کار عاقلانه و منطقی است. حتی اگر قرار است با قدرت تمام نیروهای حکومت را حذف کنیم و تمام قدرت را در دست بگیریم، این عمل معقول و منطقی نیست، چرا که خود می دانیم که حامیان دولت و حکومت موجود نیز در تحلیل نهایی باید سهم شان را از قدرت داشته باشند، وگرنه هرگز به یک تعادل دموکراتیک نخواهیم رسید.

بیانیه شماره یازدهم موسوی بیانیه ای برای سبزها بود، بیانیه ای که در آن اهداف و روش های جنبش با دقت ترسیم شده بود و حتی شیوه های اعتراضات مردمی نیز در آن آمده بود. اما، اشتباه نکنیم، بیانیه هفدهم، بیانیه ای برای بدنه جنبش نیست. این بیانیه برای نظرخواهی یافتن یک راه درست برای برخورد با حکومت نیست، پیش از این نیروهای جنبش سبز بارها و بارها به موسوی نمایندگی داده اند که از سوی آنان جنبش را به پیش ببرد. بیانیه هفدهم بیانیه ای برای حکومت است، بیانیه ای هوشمندانه و دقیق و مفید که می تواند بحران موجود را به نفع جنبش سبز حل کند.

شاید پرسیده شود، اگر برنده بیانیه موسوی تنها جنبش سبز است، چرا حکومت باید آن را بپذیرد؟ و چه تضمینی است که حکومت آن را موضوع گفتگو قرار دهد. پاسخ این است که هیچ تضمینی نیست، این بیانیه بهترین راه برای رسیدن به نتیجه است، راهی است که در آن با کمترین هزینه می توانیم به بیشترین فایده برسیم. حکومت نیز با انتخاب آن می تواند رفتار خود را اصلاح کند. ممکن است گفته شود که حکومت غیرقابل اصلاح است. به نظر من این فرض در رفتار انسان سیاستمدار، فرضی موهوم است. بسیاری از حکومت ها از این رو اصلاح را انتخاب می کنند که چاره ای ندارند. یک سیاستمدار خوب، کسی است که می تواند در روزهای دشوار، یک گریزراه برای خروج از بحران پیدا کند.

محسن رضایی در شرح و توصیف و نقد بیانیه موسوی و تائید تلویحی آن، جز طعن و لعن تندروهای حاکمیت را برای خود نخرید، همه به او ایراد گرفتند که آبشخور نامه او نیز از همان سرمنشاء بیانیه های موسوی است. همین نظرات نشان می دهد، تیری که موسوی رها کرده است، بر هدفی که تعیین کرده بود، نشسته است. میرحسین موسوی تیرانداز ماهری است، اگر چه نقاش خوبی هم هست.